تبليغاتX
یک روحه مونث

سایه ی سرگردان یک روح

یک روح مونث

تعطیل شد

+ تاريخ پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 21:20 نويسنده سایه ی یک روح |

وقتی دوستت ندارن یعنی لایق دوست داشتن نیستی

 پس بری بمیری بهتره

     پس من میرم  که بمیرم

+ تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 22:9 نويسنده سایه ی یک روح

مرا تنگ در آغوش گرفته ای و برای روز های رفته مان گریه میکنی

حالا تو التماس میکنی و من فقط پورخند میزنم

چه زود رسید روزی که آرزویش را داشتم

که من بی ذره ای احساس درست مثل چوب خشک در آغوشت باشم و تو !

تو ذره ای احساس از من گدایی کنی

آه ه ه ه ه

من باز هم همانم

همان که بودم نه معجزه ای رخ داده و نه چیزی عوض شده

هنوز هم فاحشگی تنها اتفاق این روزهای ماست

و تو باز شکست خورده ای ناچیز

 دستی که طنابم شده بود تا از مردابم بیرون بیایم

پیچکی شد به مچم که مرا برای همیشه پای بند مردابم کرد

این هم از من میبینی

هنوز غوطه ورم در تاریکی

+ تاريخ سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 20:42 نويسنده سایه ی یک روح

تو زندگی یه چاه هایی هست که بالا سرش وای میستی و اون پایین ونگاه میکنی

آدما رو میبینی که راه تو رو رفتن و حالا ته چاه دارن تو هم لول میخورن

اونا رو نگاه میکنی ویه پوس خند میزنی با خودت میگی این بی عرضه ها رو نگاه کن

من مثه اینا نیستم من از روی این چاه میپرم

چند قدم میری عقب با دو بر میگردی جلو همین که اوج میگیری تا از رو چاه بپری

درست در بالا ترین نقطه متوقف میشی واسه یک ثانیه

و شروع میکنی به سقوط کردن وقتی چشات و باز میکنی میبینی

 داری بین بقیه میلولی و یکی سر چاه وایساده که داره بهت پوز خند میزنه

هی پسر عین خر موندی تو گل وقتشه که یه فکری به حال خودت بکنی

دقیقا وضعیتت همینه هه

+ تاريخ جمعه پنجم آذر 1389ساعت 22:57 نويسنده سایه ی یک روح

تمام تنم مجروح است از زخم های دیروز

و حالا دستی پیدا شده که به تک تک زخم هایم ضماد میمالد

و مرا چه پدرانه در آغوش میگیرد

آه پدر دلتنگ شانه هایت به شانه هایش تکیه میکنم

و به آسمان میروم درست همانجاییکه نوزادم در دست های مهربان مردی بی تابی میکند

و با چشمهای کوچکش به من لبخند میزند و به آغوشم پناه می آورد

چه دل تنگی دارم و چا آرزوهای محالی که رنگ حقیقت به خود گرفته اند

 و چه خدااااای مهربانی

+ تاريخ یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 23:9 نويسنده سایه ی یک روح
سایه داره میره واسه همیشه تو زندگیم آفتاب شده عمر سایه هم وقتی نور همه جا رو میگیره تموم میشه عمر من و سایه ام هم تموم شد من تازه متولد شدم توی نور و روشنایی

به امید یه زندگی خوب

خداحافظ دوستان خوبم

خدافظ مستانه ساقی امیر حوا  الهام و همه خدافظ

+ تاريخ شنبه هشتم آبان 1389ساعت 20:6 نويسنده سایه ی یک روح

هوا هم که خوب باشه

در ظاهر هم که همه چیز خوب باشه

من نمیتوانم منکر بدیهام بشم

امروز داشتم به آسمونه گرفته نگاه میکردم

و دلم گرفت از اینکه چرا من نمیتونم ببارم

بهونه هام واسه گریه تموم شده

حالا من موندم و یه روح مونثه یخ زده

که گوشه ی اتاق واساده

و ضل زده به پاکیه روزای رفته

و به کثافت روزای پیش روم

و به صورته من که هنوز خونیه

 از خون بکارت اون گربه ی دمه حجله ای که هنوز زندس

دیگه حوصله ی روح مونثمم ندارم

از خودم که بدم میاد هیچ

از اونم بدم میاد

کاش میشد که این کابوسه ابلحانه تموم شه

کاش گرمیه تنم و به سردی خاک بسپرین

با همین دستای خودتون

کاش این عروس تشنه رو به معشوق برسونین

کاش واسه جوشی که آوردم سرمای خاک کافی باشه

وگرنه باید برم به اون جهنمی که خیلیا میگن سرده

دلم یه لیوان پپسیه خنک میخواد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پپسیت برســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!

پ نوشت : با مردن نمیخوام مشکلم و حل کنم میخوام برگردم به جایی که روح مونثم

 به اونجا تعلق داره با مردن میخوام برگردم خونم

+ تاريخ چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 23:8 نويسنده سایه ی یک روح

همه ی زنانگی ام را برایت خرج کردم

حالا از من مردی سرد و بی احساس مانده

..........................................

پ ن ۱ :لطفا از زندگی شخصی من نپرسین من فقط یه سایه ام

از کثافت کاریای یه مرد مست

....................................

پ ن ۲ : خسته ام از وجود داشتن

+ تاريخ شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 21:56 نويسنده سایه ی یک روح

 شیطان مادرم حوا را با یک سیب فریفت

و من که نواده ی اویم را با یک بوسه صاحب شد

+ تاريخ شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 21:47 نويسنده سایه ی یک روح

آری من تنهایم اما منزوی نیستم !!!


این مردمند که مرا ترد میکنند


من تنهایم چون ..........................


هر شب با شیطان ملاقات دارم


به صرف یک تکه ترس ....


و یک فنجان مرگ....


در اطاقی که بر سردرش نوشته 


خوش آمدی به جهنم !!!


+ تاريخ شنبه دهم مهر 1389ساعت 19:51 نويسنده سایه ی یک روح

دخترک بیچاره تازه از چنگ اون مرتیکه راحت شده بود

همه ی تنش درد میکرد

بدنش  زخمی و کبود بود

اشک از شدت درد تو چشماش حلقه زده بود

اما اشکاش از درد روحش بود

این جسم هرزه ی کوفتی دیگه مهم نبود

مدتها بود که هیچ دردی و حس نمیکرد

اونقد هرز شده بود که با فشار هر دست

آهی از لذت میکشید

اونقدر کم رنگ شده بود که بود  و نبودش واسه کسی فرقي نداشت

دخترک همه چیو باخته بود

فقط یه روح داشت که هنور باکره بود

هنوز مونث بود

روح مونث باكره ي لعنتي كه ازش متنفر بود

سريع رفت توی کوچه ی تاریک

حالت وحشی ای داشت

اون چاقویی که دستش بود و از یه پسره ی جعلق پیچونده بود

ته کوچه بن بست تو کنجی روح باکره رو گیر انداخت

چاقو رو فرو کرد به بکارت اون روح

تیکه تیکه اش کرد

باور کن صدای زوزهاش هنوز توي گوشمه

صبحه اون شبه كوفتي وقتي مثه هميشه رفتم سراغش 

ديدم  دختره لاي آشغالا خوني و مالي  افتاده با يه چاقو و يه بدن

يه بدن كه نه يه روح تيكه پاره

 

 

+ تاريخ پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 15:3 نويسنده سایه ی یک روح

میدونی بازم دیدم اون دخترکه رنگ پریده رو

این دفعه انقد ترسون بود که حتی لبهاشم سفید شده بود

چشمای مشکیش وحشی تر از همیشه بود و زل زده بودتو چشمای من 

با اون موهای بهم ریختش و دستای استخونیش

وقتی نگام کرد سردیه اون نگاه یخزدش تو وجوودم دوئید

بازم داشت دنبال اون لعنتی میگشت

گفتم پیداش نکردی

نفسش و تند داد بیرون و جواب نداد

یه سایه از اون پشت درختا دوید و رفت

دخترکم یه ناله نه یه زوزه کشید و دوید دنبال روحش

میدونی که بازم اون روح کوفتی و گیر ننداخت؟

بازم  فقط به سایه ی اون روح مونثه لعنتی رسید

پن: متنفرم از اون روح مونثی که به صلیب کشیدیش

+ تاريخ یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 19:23 نويسنده سایه ی یک روح

هیچ باکم نیست

 هیچ

مرا از چه میترسانی ناچیز؟

من با شیطان خوابیده ام

و

دیگر از خود آ نمیترسم !

+ تاريخ دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 17:49 نويسنده سایه ی یک روح

تا حالا شده به يه جايي برسي كه جز مرگ چيزي نخواي؟

 

آنجا که همجنس باز و قصاب بر سرتقسیم لاشه ای  ....



 خنجر بر گلوی هم فرو می کنند....



من خسته و بی کس .....



جنازه ی خود را بر دوش دارم و در پی گورستانی میگردم



"شاملو"

+ تاريخ جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 18:7 نويسنده سایه ی یک روح

من دیگه کسی نیستم

من هیچی نیستم 

من فقط یک سایه از کثافتکاریای یه مرده مستم

+ تاريخ شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 15:8 نويسنده سایه ی یک روح